«يک بوس کوچولو» داستان دو پيرمرد نويسنده است که با مرگ دست و پنجه نرم میکنند. يکي از آنها اسماعيل شبلیست که فيلم هم با او آغاز میشود؛ هنگامیکه در حال نوشتن يک داستان کوتاه است، داستان کوتاهي بهنام "نبش قبر" که در آن آقا کمال همراه با شاگردش، جواد، راهي قبرستاني میشوند تا انگشت جنازهي را از زير خاک درآورند و اثرش را پي وصيتنامهي ثبت کنند. اما وقتي آقا کمال داخل قبر میرود و در سياهي گم میشود، دوست قديمي شبلي، سعدي، زنگ در خانهاش را بهصدا درمیآورد. محمدرضا سعدي که روزگاري بري خودش نويسندهي معروفي بوده و 38 سال دور از اينجا زندگي کرده، حالا برگشته تا در زادگاهش بميرد...