تبليغاتX
ایران آزاد

 

غماخشمي عظيم از اين مرگ مرا درگرفته است.غم رفتنش و خشم چرا رفتنش. چقدر اين روزها دعا كردم  اينكه ميگويند: حالش هيچ خوب نيست دروغ باشد . از اينهمه اندوه كه دارم دلم خون است. يادم نميرود سالهايي كه از خود مرده با ترانه او به دنياي زندگان برگشتم .

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم    ولي دل به پاييز نسپرده ايم 

چو گلدان خالي لب پنجره        پر از خاطرات ترك خوره ايم

چقدر در سرماي پاييز و زمستان 82 اين آهنگ را به گوش نه به دل شنيدم. چقدر در آن روزهاي بي كسي و تنهايي  تنها مونسم بود ، تنها رفيقم بود.تنها شاهد اشكهاي بيقرارم بود . تنها وصف حالم بود.همه او را با ناصريا شناختند من با سراپا اگر زرد و پژمرده ايم....

هنوز هم زرد و پژمرده ايم  و هنوز هم دل به پاييز نسپرده ايم .تو چرا جان به اين پاييز جانكاه سپردي؟

در اين پاييز غمافزا غم دلمان را هزار برابر كردي "ناصر عبدالهي".خوشخوان اين مرز و بوم. رفتنت به باور در نيايد. دريغ ودرد كه بسيار ناباورها را بايد باور كرد. نميدانم رضاي جاويد كه عاشقت  است الان چگونه زنده است؟ من هميشه فكر ميكنم اگر عاشق كسي باشي وقتي او نباشد تو هم بايد نتواني باشي. نميدانم او چگونه هست؟يا عاشق نبود يا خيال من باطل است. تو از اهالي حزن و پريشاني بودی.سرگشتگي ات گاهي حيرانم ميكرد. ولي چه زود دل به دريا زدي و رفتي و رفتي!!!

ما روي سنگ قبر روميناي عزيز نوشتيم :

دل من يه روز به دريا زد و رفت

پشت پا به رسم دنيا زد و رفت

زنده ها خيلي براش كهنه بودند

خودشو تو مرده ها جا زد ورفت

نميدانستيم تو هم رسم دنيا را دوست نداري!

ياد آنروز كه به دفترمان آمدي بخیر.فكر كنم آنهم پاييز بود. نميدانم چرا به هر روزي كه فكر ميكنم به نظرم ميايد در پاييز بوده!

نميتوانم بگويم روحش شاد و روانش ...

آز آنها كه گفتند خدا بيامرزدش  ،‌بسيار آزرده خاطر شدم و از اويي كه گفت كمتر ميكشيد كه اينجوري نشود حالم بهم خورد.از اين دنيا و بي رحميش  آتش گرفتم.

پوستري را كه براي بچه ها امضا كرد هنوز در گنجه دارم  . چقدر اينروزها صدايش در ماشين در تمام راه يار تنهايي هايم بود .

چقدر دلم ميسوزد براي كنسرتي كه پارسال نگذاشتند بروم!چقدر زود دير ميشود!

سارا ميگويد ديشب خوابش را ديده ، خوشحال در خانه اي خشت و گلي مثل همان كه ميخواند اما در بم. باور نميكنم كه ديگر صدايش نخواهد آمد .

 پاهايم را ياراي رفتن به بيمارستان بدشگون هاشمي نژاد تهران نيست.

چه بگويم از مرگ .....

 

چهارشنبه .بيست ونهم آذر هزار و سيصد و هشتاد و پنج

تهران

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 16:44  توسط ایران آزاد  | 

در خبرها آمد كه آمريكا از دور ترين فاصله با هند، از نزديكترين فاصله  يعني ديپلماسي بر سر تامين انرژي مذاكره كرده و قرارداد همكاري صلح آميز را امضا كردند. حال آنكه چندي پيش قرار بر صدور گاز از ايران به هند بود  كه سالانه مبلغ بسیاربالایی  ارزآوري براي ايران داشت ولي متاسفانه مسئولين امر با تعلل بيش از حد براي  مذاكره و در پيش نگرفتن  روشهاي ديپلماتيك اين فرصت را به تهديد تبديل كردند.براساس آنچه كه  قبلا" معاون وزير نفت و گاز طبيعي پاكستان اعلام كرده بود در نشست 3 جانبه آتي در تهران سه كشور ايران، هند و پاكستان بر سر قرارداد خط لوله گاز كه در واقع چگونگي صادرات گاز به هند را تشريح مينمايد به اجماع خواهند رسيد. ولي نه تنها چنين نشستي انجام نشد كه قرار شد پس از 30 سال قطع رابطه آمريكا به هند، رابطه شان با تبادل  انرژي از سر گرفته شود.

 در شرايط كنوني كه آمريكا تقريبا" دور تا دور ايران را به طرق مختلف و بعضا" از طريق همسايگان  تحت محاصره درآورده ، دادن چنين امكانهايي به اين كشور بيش ار پيش به زيان ما خواهدبود.اين ابرقدرت در خليج فارس و نواحي جنوبي ايران پس از پياده كردن ناوهاي جنگي و انجام رزمايشي كه از سوي ايران اعلام شد "ارتباطي به ما ندارد" ،  حال از طريق رايزني هاي خود پادشاه بحرين را تاحدي تحريك كرده كه كه روز گذشته رسما" از رسانه هاي منطقه اي خواست تا از نام خليج عربي به جاي خليج فارس استفاده كنند. در غرب ايران با حضور در عراق و در شرق با حضور در افغانستان هم با داشتن بيش از     سرباز و نيروي نظامي امريكايي تهديد بزرگي براي ماست.

همچنين اين كشوربا كشورهاي مسلمان سني از قبيل عربستان سعودي( كه از طريق خانواده تركي الفيصل شاهزاده عربستان با خانواده بوش دوستي نزديكي دارد )،‌سوريه، امارت ، قطرو... مداوم از طريق سفرهاي دوره اي سفرايش به خاورميانه(مثل سفر مدتي قبل خانم رايس وزير امور خارجه آمريكا به عراق)  در حال بررسي و رايزني است كه قطعا" جاي مباحثه بر سر ايران در اين جلسات خالي نيست. حتي همسايه  اي همانند تركيه به دليلي موقعيت سوق الجيشي اي كه در نزدكي با ايران دارد وعده حضور هرچه سريع تردر سازمان تجارت جهاني را از طرف آمريكا دريافت مي دارد زيرا براي آمريكا داشتن متحداني از همسايگان ايران براي دستيابي به قدرت منطقه كافي است و اينگونه است كه بر داشته ها و قدر ت هاي ما مسلط تر مي شوند و همچنان فاصله ما با حضور و ارتباط ازاد با دنيا يا حداقل همسايه هايمان و يا نه همسايه هاي مسلمانمان  به حداقل مي رسد.

همچنين در حاليكه در روزهاي اخير كشورهاي كره شمالي، هند و اسرائيل  براحتي به داشتن سلاح اتمي و ديگر فناورهاي انرژي هسته اي در جهان اذعان كردند ، ظاهرا"هنوز فقط ايران است كه بر سر انجام مطالعات هسته اي صلح آميز و دستيابي يه آن مورد تهديد همه جانبه است.زيرا كشورهاي مخالف  با تحريك گروه 5+1 كه به دليل داشتن منافع بسيار در ايران حاضر به مذاكرات مكررو موافق بودند  ، آنها را نيز كمابيش يه دشمن  تبديل نمودند كه تمام اين مسائل  كمك كردند كه قدر ت هاي كشور ما تبدل به ضعف شوند و موضع چانه زني ايران در رسيدن به اهداف كاهش يابد.

  در مقابله با چنين فشارهاي استراتژيك سيستم ارزي و اقتصادي كشور تصميم به تغير ارز صندوق ارزي كشور مي كند و پايانه  دلاري صندوق ارزي را تبديل به يو رو مي كند در صورتي كه مبنا ي فروش نفت دلار است كه البته اتحاديه اروپا به دليل وابستگي شديدي كه به اقتصاد آمريكا دارد ، هنوز استفاده از يورو را در مبادلات تجاري حمايت ويژه اي نكرده است.اگرچه استفاده از يورو به جاي دلار كه بر تجارت جهاني سلطه ديرينه دارد در كل به ضرر آمريكاست ، اما از اين نكته نميتوان گذشت كه زمانيكه ما فروش نفتمان اجبارا" به دلار است اگر كل ارز صندوق ذخيره ارزي را به يورو تبديل كنيم در اين معامله ضرر هنگفت تري متوجه خودمان است.

در هر حال با تمام مشكلاتي كه همگي تبديل به گره كور شده اند نه مقابله اقتصادي و نه جنگ نظامي و نه تكيه بر انژي هسته اي راه حل مفيدي به نظر نميرسند بلكه راه حل اينروزها تنها مذاكره و درپيش گرفتن روشهاي ديپلماتيك است كه ظاهرا" در اين دولت چندان طرفداري ندارد. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 14:54  توسط ایران آزاد  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

فيلم «وقتى همه خواب بودند» در راستاى ژانر جديد معناگرا در سينماى ايران، نوشته و ساخته شده است. از آنجا كه صحبت درباره لزوم و حضور اين ژانر در سينماى ايران مبحثى دامنه دار است كه از پرداختن به اين فيلمِ خاص ما را بازمى دارد، اين مطلب فقط و به طور خاص به فيلم مورد نظر مى پردازد.
«وقتى همه خواب بودند» دو خطى جذابى دارد:
وقتى قابله پير روستا كه تنها آرزويش نائل شدن به سفر حج است بنا به دلايلى از اين سفر محروم مى شود، بچه هاى روستا با كمك هم يك سفر حج مجازى براى او ترتيب مى دهند.
در اين دو خطى آنچه اصل و اساس ماجرا را تشكيل مى دهد، منطق و ويژگى است كه به بچه ها كمك مى كند كه اين سفر مجازى را به يك سفر واقعى بدل كنند. به اين مفهوم كه ويژگى هاى بى بى سليمه از لحاظ فيزيكى كه درست نمى بيند و نمى شنود، در درجه اول اهميت قرار مى گيرد چون بدون در نظر گرفتن اين ويژگيها سفر نمى تواند شكل بگيرد. نا آشنايى بى بى سليمه با جزئيات سفر،مسافت و حتى آشنايى با وسيله اى مانند هواپيما و . . . از نكاتى هستند كه باورپذيرى اين سفر مجازى را براى بى بى بالا مى برند نه مخاطب.
به اين ترتيب مخاطب به لحاظ آگاهى بيشتر و احاطه بر نقشه اى كه بر اين سفر حاكم است بيش از هرچيز بايد با ابعاد معنوى اين سفر كه در انتها تبديل به حج واقعى بى بى مى شود همذات پندارى كند. حضور دو پسر بچه و جوان ساده دلى به نام نصير كه نقطه نظرش بسيار نزديك به همان كودكان است كمك مى كند تا خط قصه و جزئيات اين سفر، هم به جهت بار معنوى و هم به جهت لحن طنز زيرپوستى كه داراست تخت نشود و مخاطب را تا حدى اداره كند. مخاطبى كه تفاوت طياره و تله كابين، صحراى عربستان و دشت هاى شمالى و بلال حبشى و جوان جنوبى را مى داند و به بار معنايى لحظاتى كه درعرض سفر اتفاق مى افتد وبا شوخى هاى ساده گاه و بيگاه بچه ها دل خوش كرده است.
در اين ميان شخصيت كريم به گونه اى طراحى شده كه دچار تضاد هم با اهداف جمعى مردم روستا و هم با بى بى و نصير است. نخستين حاجى روستا شدن انگيزه اى است كه تضاد كريم با بى بى را رقم مى زند وبه تَبع همين انگيزه نمى تواند همسو با اهالى روستا به حال بى بى كه از بزرگترين آرزوى زندگيش محروم شده دل بسوزاند. همه اين ها ويژگى هايى است كه كريم را تبديل به قطب منفى و يا به نوعى مانعى براى رسيدن بى بى و بچه ها به هدفشان مى كند. اما آنچه كه در جست وجوى كريم و دنبال كردن كاروان مجازى حج از سوى او اتفاق مى افتد، چيزى نيست جز روايت موازى كه نه تنها به پيشبرد قصه كمك نمى كند بلكه بيشتر تكرار موقعيت هاى قبلى است بدون آنكه اين تكرار به مفهومى در خور برسد.
شخصيتى بددل كه مى تواند در لحظات عرفانى طواف مجازى بى بى، حقيقت نه واقعيت را بر سرش فرياد بزند و . . . . اما آنچه در انتها براى اين شخصيت پيش مى آيد مفهومى در حد همان تحولات گل درشت و بنيادينى است كه زمينه نداشتنش باعث مى شود وجوه منفى اوليه او هم زير سؤال برود چه برسد به سازش او با جو عمومى روستا و البته نصير.
يكى از تمهيدات ظريفى كه توانسته به كاركرد مناسبى در قصه و فيلم برسد، استفاده و عدم استفاده از سمعك در شنوايى و ناشنوايى بى بى است. اين مؤلفه در لحظات بحرانى مانند سكانسى كه كريم داوطلبانه براى مطلع كردن بى بى از محروم شدن از سفر حج مى رود كاركردى ويژه پيدا مى كند و نقطه عطف مهمى را در قصه شكل مى دهد. در حالى كه همه فكر مى كنند بى بى درملاقات با كريم همه چيز را فهميده و گوشه گيرى او را به هم به اين مسأله نسبت مى دهند، فقط بچه ها هستند كه به اين نكته ظريف دقت مى كنند كه بى بى هنگام حرف زدن كريم سمعكش را درآورده آن هم به اين دليل ساده كه (مگه حرفهاى مش كريم شنيدن داره؟). همين بازى با شنيدن و ناشنيدن در سكانسى بحرانى تر هم كاركرد پيدا مى كند كه اين بار كاركردى نمادين و مفهومى است بيش از آنكه نقطه عطف قصه را شكل دهد.
هنگامى كه بى بى در حال طواف و سعى است كريم باز هم با تكيه بر جنبه انعطاف ناپذير فرايض دينى، گول زدن بى بى را گناه مى داند و واقعيت را بر سرش فرياد مى زند. بى بى در عكس العمل به اين حرفها يا همان بازتاب يك وجهى مذهب و فرايض دينى، درعملى نمادين سنگى از روى زمين برمى دارد و به سوى شيطان ناديدنى پرتاب مى كند. در همين لحظه كه مخاطب منتظر است كه از شنيده شدن اين حرفها از سوى بى بى اطمينان پيدا كند، در نمايى اسلوموشن سمعك از گوش او جدا مى شود و به زمين مى افتد.
اين كنش نمادين با نوع خاص پرداخت آن قرار است تأثير و تغيير و تحولى در پيرامونش ايجاد كند كه شايد نوع يكسويه آن در شخصيت كريم منعكس مى شود. كريم علاوه بر خريدن تمام سوغات هايى كه بى بى براى اهالى روستا در نظر داشته، براى برآوردن حاجت نصير ساده دل -كه ازدواج با گلنار دختر خودش است- هم قول تلويحى مى دهد. كه اين تحول را با توجه به مقدمات چيده شده و روحيات خاص كريم كه به طور اخص مسافران اين حج مجازى را براى ادب كردن نصير دنبال مى كند، تا حد زيادى غيرقابل باور مى كند.
به نظر مى آيد هر چند قصه و جزئياتش و پرداخت فيلم متناسب با دنياى معصومانه و باور كودكان كه قهرمانانش هستند طراحى شده، اين نكته هيچ وقت كمرنگ نمى شود كه فيلم بايد براى مخاطب عام باورپذير باشد نه قهرمانانش كه دنياى خاص و جغرافياى محدود خودشان را دارند.
همسو شدن سه گروه كاروان مجازى حج،كريم و سه نفر از اهالى روستا در شكل نمادينش مى تواند همسو شدن قشرهاى مختلف فكرى از افراد متعصبى چون كريم و يا كسانى كه به باور مطلق نرسيده اند و در نهايت بى بى و بچه ها كه متعلق به گروهى هستند كه به باور مطلق رسيده اند، را به نوعى نمايشى نمادين از حج حقيقى نزديك كند كه اقشار مختلف دينى-مذهبى در كنار هم به همسويى مى رسند.
اين شكل نمايش علاوه بر وجه نمايشى بايد بتواند از لحاظ نقاط كليدى فيلمنامه و قصه گويى هم منطق و راهكار خود را پيدا كند كه متأسفانه اين اتفاق كمتر افتاده و دنبال كردن كريم و همينطور ۳ نفر از اهالى روستا از جهت بار روايى نقش مهم و خاصى ندارند و فقط به جهت طراحى موقعيت پايانى در اين مسير قرار گرفته است.
از اتفاقات ديگرى كه مى توانست در فيلمنامه و فيلم شكل بهترى پيدا كند و به نوعى در بهترين جاى ممكن واقع شود، طراحى سكانس پايانى است. به نظر مى آيد در سكانس طواف و سعى بى بى و بى هوش شدن او لب چشمه، همه چيز به گونه اى طراحى شده كه اين شخصيت با رسيدن به خانه خدا و انجام فريضه حج هر چند مجازى اما برآمده از دل، به پايان اين رنج و كهولت برسد و به نوعى مرگش هم شكل نمادين لقاء الله را پيدا كند. اما پايان فيلم در اين سكانس اتفاق نمى افتد بلكه در رويكردى كه با تغيير لحن در پايان شكل مى گيرد همه چيز به خوبى تمام مى شود تا هم تحول كريم به تصوير در بيايد و هم ديدار بى بى با همه رفتگان روستا. شايد بيش از اين پرداختن به نكات قوت و ضعف، پايان فعلى مى توانست در شكلى موجزتر و مفهومى تر شكل بگيرد، بحث سليقه ها را پيش بكشد كه بالطبع سليقه غالب، متعلق به فيلمساز است زيرا داستانى را كه خلق كرده در چنين شكلى به پايان رسانده است.

بعدالتحریر:آخ که چقد ماهه این محمدرضا فروتن!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 11:4  توسط ایران آزاد  | 

سلام

تيم  ملي كشتي ايران در اوزان 60- 74 و 96 كيلوگرم توسط مراد محمدي ، علي اصغر بذري و علير ضا حيدري موفق به كسب سه مدال طلا در مسابقات آسيايي شد. يعني فعلا" 100 درصد.متاسفانه من كشتي فينال محمدي و بذري را نديدم  يعني نرسيدم كه ببينم ولي كشتي كاپيتان علي حيدري را ديدم . او كه بعد از پشت سر گذاشتن سرسخت ترين حريفش تيمورازتيگف از قزاقستان (كه يك فينال زودرس بود) در دور اول و پس از پيروزي بر حريفي هندي و چيني در دور دوم  و سوم به فينال راه يافته بود در اينجا در مقابل اولكف كالاگوف ازبك ايستاد كه متاسفانه در تمام 4 دقيقه بدون رد و بدل شدن فن و فقط با سه بار زيرگيري از حريف موفق به پيروزي در اين آوردگاه شدكه البته با سن و سالي كه از عليرضا گذشته  و  فرا رسيدن دوران بازنشستگي بيش از اين هم مورد انتظار نبود .حالا كي ايشان قبول كنند كه عمر ورزشي شان به پايان رسيده و در فينال  مسابقات آسيايي حتي يك فن هم نميتواند بزند الله اعلم.

كلي داستان داشتيم كه به عباس جديدي بفهمانيم عمر قهرمانيت (كه بعضا" هم با دوپينگ حاصل ميشد) تمام شده و اگر ميخواهي وام 400 ميليوني بگيري و به ساخت برجهايت ادامه بدي بايد راه ديگري را انتخاب كني (مثلا" بروي شوراي شهر يا مجلس !) ولي به خرجش نمي رفت كه نمي رفت  و فقط حرف خودش را ميزد كه مثلا" فلان مجوز يا وام  را ميخواهم پس در فلان انتخابي يا فلان مسابقه شركت ميكنم  كه روي آنتن باشم(به جون خودم غلو نميكنم.عين جمله خودشه) .بعد هم كه علي دايي با آن افتضاح كنار رفت .حالا هم نوبت قهرمان حيدري است كه به او بباورانيم عمر قهرمانيت تمام شده قهرمان!

 

 

بعدالتحرير:

1)ديشب كه داشتم فينال حيدري رو ميديم يه لحظه دوربين رفت روي تماشاگران كه با چه شور و ذوقي از ته دل فرياد ميزدند و حرص ميخوردند و تشويق ميكردند از زن و مرد پيرو جوان.جوانان را حرفي نيست  .من خودم هم زمانيكه جوان بودم انقد داد زدم و هورا كشيدم و حرص خوردم و غش كردم و براي بدرقه و استقبال فرودگاه رفتم كه نگو ونپرس.تازه من تنها زني بودم كه در بعد از انقلاب موفق به ديدن مسابقات كشتي از نزديك شدم چون با كلي تلاش و ديدن هزار نفر موفق شدم در مسابقات جهاني تهران به عنوان مترجم و گاهي گوينده سالن (اگه فيلمهاي مسابقات 1998 رو داشته باشيد بعد از صداي گوينده فارسي و انگليسي صداي يك خانم مياد كه البته گوينده فرانسه سالن است كه البته همش من نبودم چون اون موقع فرانسه ام  خيلي شكشته بسته بود آن خانم اسمش اگه اشتباه نكنم فريناز ... بود كه يكي دو بار كه دير رسيد من مجبور شدم به جاش حرف بزنم  كه او هم خودش در پي پيشنهاد من به حاج آقا طالقاني پاش به مسابقات باز شد. ولي در هر حال من اون سال به عنوان مترجم انگليسي مارتينتي  وارد سالن ميشدم كه خودتون حساب كنيد آدم تو 18 سالگي به يه آرزوي محال برسه چقد كيف داره! بگذريم .اينو گفتم كه بگم من خودم جز هوراكشهاي صف اول بودم ولي تو جووني و حال كه بعضي اوقات ميبينم مردي با موهاي سپيد هنوز در حال فرياد زدن براي فلان قهرمان است يه كم خندم ميگيره و فكر ميكنم اينا چرا بزرگ نميشن ؟ چرا متوجه نميشن كه هورا كشيدن براي يه قهرمان از سر خاميه و كار جوونهاست؟ يعني واقعا" اينها تو زندگي به چيزهاي برتر فكر نميكنند؟ يعني تجربه و موي سپيد برايشان آنقدر وقار به ارمغان نياورده كه همچنان براي يه عده كه فقط به فكر منافع خودشونن و با چند تا شعار عوام فريبانه قصد پله كردن ديگران را براي ترقي دارند ، فرياد ميكشند؟ آيا اين كهنسالان  آنقدر عاشق ورزشند كه براي يه سري شعبون استخوني (به قول شادي)كه حالا يه روكش كت و شلوارهم بهش اضافه شده ، حنجره پاره ميكنند؟ آيا اين ورزشكار عزيزي كه مدال كسب كرده (بعضا" هم با پول من و شما) فايده اساسي هم براي اين مرزو بوم دارد؟آيا به اهتزاز در آمدن پرچم ما در مسابقات ارزشش بيش از كشف  يك دارو توسط يك محقق جوان است كه هيچوقت هم اسمش شنيده نميشود؟

2)اصولا" رسم است وقتي تيمي يا شخصي موفق نميشه ازش انتقاد ميكنن ولي ببخشيد من كلا" به آداب و رسوم زياد پايبند نيستم.

3)حالا شما نگران حرفهايي كه به جامعه كشتي زدم نشيد ، وبلاگم هم بسته نميشه .چون من تو اين جامعه محترم! حق آب و گل دارم.ميگيد نه نگاه كنيد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 11:28  توسط ایران آزاد  | 

در پي تحصن  چند هزار نفري طرفداران  برپايي دولت وحدت ملي در لبنان ، پوشش خبري بسيار وسيعي از جانب رسانه هاي ايران صورت گرفت تا جاييكه در برخي كانالهاي تلويزيون حتي ترجمه همزمان صبحتهاي  سخنرانان اين تجمع ساعتها بصورت زنده پخش شد. حزب ا... كه چندي پيش در درگيري نظامي عليه دولت اسراييل در لبنان به پيروزي رسيده بود، اكنون حكومت دولت حاكم يعني سينيوره را (كه او را از عوامل اسراييل و آمريكا ميدانند)بر نتابيده و فعلا" به تحصن عظيم در برابر وزارت امور خارجه اين كشور پرداخته است كه البته در سخنان ديروز آقاي عون اولتيماتومي يك روزه به دولت سينيوره داده شد كه كناره گيري را برگزيند و الا اين تجمع وارد فاز ديگري خواهد شد.

حال سوال اين است كه چرا دولت ايران چنين انعكاس وسيعي از اين اخبار ارائه داده و پخش مراسم زنده تحصن كه اقدامي نسبتا"‌كم نظير است به چه معنا است؟آيا تلويزيون ما در هر جاي دنيا تظاهرات يا تحصني ايجاد شود به پخش زنده و ترجمه همزمان آن ميپردازد؟چرا در هيچ جنگ داخلي ديگري چنين پوشش خبري صورت نميگيرد ؟اگر پاسخ اين است كه ما براي نجات مظلومين سراسر دنيا تلاش ميكنيم چرا تحصن مادران سربازان آمريكايي را جلوي كاخ سفيد كه تقاضاي مذاكره با بوش را داشتند و خواسته شان توقف جنگ افغانستان بود و صد البته تظاهراتي ضد جنگ بود را مستقيم پخش نكرديم؟و اگر پاسخ اين است كه ما با برادران مسلمانمان همصداييم ، چرا جنگ در سودان را كشوري مسلمان است اينچنين به تصوير نكشيديم؟ چرا در كارزار جنگ افغانستان حتي اقدام به اخراج مهاجرانشان از ايران كرديم؟ حال آنكه ما با آنها وجه اشتراكي بجز هم دين بودن هم داريم .هم با آنها هم مرزيم و هم همزبان.ولي جنگ لبنان را با چنين وسعتي پيگيري ميكنيم.مگر پاسخ غير از اين است كه ما فقط به دنبال وحدت شيعيان جهانيم و كشورهايي مانند افغانستان و سودان كه سني هستند در اين بازي جاي ندارند.يعني در حال حاضر كشورهايي كه مداوم روي آنتن مطبوعات و رسانه هاي ما قرار دارند فلسطين،‌لبنان، عراق و سوريه هستند كه همگي از بزرگترين مناطق شيعه نشين جهان هستند.و در جنگ لبنان نيز آمريكا گذشته از اينكه اهدافي مانندتسلط بر خاورميانه و استفاده از ذخاير نفتي و گازي و منابع طبيعي اين محدوده جغرافيايي ، تسلط و نظارت نزديك  بر اوضاع روسيه(كه از دير باز رقيب جهاني آمريكا بوده و هست) را دنبال ميكند ،‌هدف ديگري دارد كه آن جنگ آمريكا با جهان شيعه است. و در مقابل ايران هم كه درگيريهاي نظامي اخير در لبنان ، توسط گروه حماس توانست بر اسراييل كه چهارمين ارتش قوي دنياست پيروز شود ،‌اكنون خود را براي مذاكرات ديپلماتيك با اسراييل و آمريكا از طريق تحصن طرفداران دولت وحدت ملي آماده ميكند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 14:44  توسط ایران آزاد  | 

زن عشق میکارد و کینه درو میکند

دیه اش نصف توست و مجازات زنایش با توبرابر

میتواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به چهار همسر هستی...

برای ازدواجش در هر سنی اجازه لازم است

 ولی تو هر زمان که بخواهی

به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی!

در محبسی به نام بکارت زندانی است(زندانی که ممکن است عشق زندگی اش را از او بگیرد.تمام عمر!)

او کتک میخورد و تو محاکمه نمیشوی

او میزاید و تو برای فرزندش نام انتخاب میکنی

 او درد میکشد و تو نگرانی که کودک دختر باشد

او بی خوابی میکشد و تو خواب حوریان بهشتی میبینی

او مادر میشود و همه جا میپرسند :"نام پدر"

او خادم است و تو مخدوم....

و هر روز او متولد میشود

عاشق میشود

پیر میشود و می میرد

وقرن هاست که او

عشق میکارد و کینه درو میکند

چراکه در چین و شیارهای صورت مردش

به جای گذر زمان

جوانی بر باد رفته اش را میبیند ......

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 7:56  توسط ایران آزاد  | 

سلام

من در مطلبی که در همین بلاگ موجود است مطلبی در خصوص هلوکاست نوشته بودم که پس از چندی یکی از دوستان (دلقک .آدرس وبلاگ ایشان در  کامنت دو پست قبلی موجود است)جوابیه ای فرمودند که در ذیل به نقل از ایشان آمده است:

امروز در یکی از وبلاگ ها . یعنی وبلاگ خانمی به نام سودابه رادفرد (.ادرس ایشان در کامنتی که در پست قبلی من گذاشته اند موجود است ) متنی خواندم راجع به هلوکاست این که ایشان چنین فرموده اند : ( کپی از وبلاگ ایشان )

هلوكاست كه در لغت به معني" از بين بردن بوسيله آتش بطوريكه كل بدن از بين رود" ميباشد ، اينروزها مورد ادعاي بسياري از سران كشورهاي وابسته به رژيم صهيونيستي است تا جاييكه جورج بوش هلوكاست را "يك فاجعه عظيم" ناميده است.

يهوديان كه معتقدند در جنگ جهاني دوم از سالهاي 1941 تا 1945 حدود 6000000 نفر از آنان در اتاقهاي گاز،تيربارانهاي دسته جمعي و كوره هاي آدم سوزي نازيها كشته شده و به وحشتناكترين وضع ممكن شكنجه شده اند تا كنون نتوانسته اند مدرك مستدلي كه اثبات كند اين كشتار مختص آنان بوده به سازمانهاي  جهاني وحقوق بشر ارائه كنند.

 

بسیار خوب . من راجع به چگونگی انجام یهود کشی حرفی نمی زنم  چون که به حد کافی راجع به ان گفته و نوشته شده است . در وبلاگ ایشان  در ضمن نوشته شده که پارلمان لیتوانی نیز به مسئله پرداخت غرامت به بازماندگان کشتار یهودیان را تصویب نکرده است .

حالا چند نکته :

قضیه یهود کشی چیزی نیست که بتوان انکار کرد و فرمایشاتی  از این قبیل را در موردش ادا کرد . اما بد نیست اول از همه  به ریشه انکار هلوکاست بپردازیم :

 بد نیست بدانید که کشتار یهودیان توسط گشتاپو و اس اس انجام نمی شد . بلکه توسط وزارت اقتصاد نازی صورت می گرفت . چون که در ابتدا از آنها تا حد مرگ کار می کشیدند و بعد از این که دیگر رمقی برای کار نداشتند به اطاق های گاز فرستاده می شدند و  چون به نوعی مربوط به کار و دارائی می شد کل کار را  وزارت اقتصاد نازی سرپرستی می کرد .

از میان اردوگاه های مرگ . معروفترین آنها اشویتس است . فرمانده این اردوگاه کسی است به نام رودلف هس که در دادگاه نورنبرگ وقتی دادستان گفت :

ــ شما متهمید که چهار ملیون نفر را در کشتارهای دسته جمعی نابود کرده اید با کمال خونسردی گفت : نه خیر اقا ! دو ونیم ملیون نفر بیشتر نبوده !!!!

یوزف کرامر ( معروف به جانور بلزن )  مخترع روش جدیدی برای بالابردن  راندمان کشتار بود . قبلا  افراد را سوار کامیون هائی می کردند که اگزوز انها وارد اطاقک پشت کامیون میشد و تا کامیون به محل دفن و گورهای دسته جمعی برسد همه افراد داخل ان کشته می شدند .

ولی یک مسئله بزرگ وجود داشت . اول این که تعداد اجساد به حدی بود که دیگر جا برای دفن پیدا نمی شد و هر روز لازم بود کامیون ها به محل دورتری بروند تا به زمین های بکر برای دفن برسند و لاجرم راندمان پائین میامد .

کرامر بدین ترتیب مشکل را حل کرد : عین گفته ها را در اینجا میاورم :

گاز تسیکلون ب را که از اسید پروسیک متبلور در مجاورت هوا متصاعد می شود جانشین گاز مونوکسید کردم . دانه های بلورین این اسید را از هوا کش به درون تالار ها می ریختیم . و برحسب خشکی یا رطوبت هوا  ظرف سه تا پانزده دقیقه کلک قربانی ها کنده میشد . یعنی جیغ و فریادشان که می برید . می فهمیدیم کار تمام است . بعد از نیم ساعتی که درها را باز می کردیم افراد ما انگشترها و دندان های طلای اجساد را جمع اوری می کردند . و سپس کار سوزاندن اجساد اغاز می شد . بدین ترتیب ما دیگر مشکل تدفین نداشتیم و در ضمن هنگام سوزاندن . چربی اجساد را توسط صافی های مخصوص جمع اوری می کردیم تا به مصارف صنعتی برسد !

مصارف صنعتی چه بود ؟ یکی از انها تهیه صابون ! طبق این دستور العمل :برای هر دوازده پوند چربی انسان . ده لیتر اب و یک پوند سود محرق که این مخلوط باید دو تا سه ساعت بجوشد و بعد خنک شود !!!

باری . انکار و تردید در هلوکاست بیشتر از هر چیزی  مضحک است . به حدی مدرک و سند در این باره هست که ذره ای تردید در این باره نمی توان داشت . فقط در ارشیو المان نازی چیزی در حدود هفت تن مدرک کتبی دراین باره به دست نیروهای متفقین افتاد .

این که حالا یک نفر به نام اقای تونی یودت ( طبق گفته خانم رادفر ) راجع به مسئله هلوکاست تردید کرده نمی تواند سند و مدرک باشد . جالب است بدانید  در انگلستان گروه کوچکی هستند که معتقدند زمین گرد نیست !! و تمام عکس هائی که از فضا از زمین گرفته شده دروغ است !!! قضیه انکار هلوکاست هم شبیه همین است ..

فرانتس کافکا کتاب زیبائی دارد به نام نامه هائی به ملینا که حاوی نامه های او به معشوقه اش ( ملینا ) است . کافکا یهودی بود و ملینا نیز به همچنین . کافکا قبل از دوران هیتلر فوت کرد و این روزها را ندید . اما هم ملینا و هم سه خواهر کافکا به جرم یهودی بودن در اردوگاه های مرگ نازی کشته شدند ..

یک برادر زیگموند فروید و همچنین پانزده نفر دیگر از افراد خانواده اش نیز به همچنین ..

اما ریشه انکار هلوکاست چیست ؟ یعنی چه کسی برای اولین بار  این تفکر را مطرح کرد ؟

بعد از شکست آلمان نازی . بسیاری از افسرها و مقامات عالی رتبه نازی به کشورهای مختلف فرار کردند و در ان بلبشو و هرج و مرج خیلی از انها توانستند جان سالم به در ببرند و خودشان را نجات دهند . کشورهائی که انها می توانستند بروند اول از همه آمریکای جنوبی بود  مثل ارژانتین و پرو  و بعد کشورهای عربی . علی الخصوص مصر و سوریه .

خیلی از افسرهای نازی در مصر به کار مشغول شدند و ارتش مصر را اموزش دادند و در ضمن اداره اطلاعات و امنیت که در ان شیوه های جدید شکنجه و بازجویی را یاد می دادند .

این افراد بعد از این که هویت جدید پیدا کردند و نام های مستعار و..شروع به انکار هلوکاست کردند و این مربوط به دهه پنجاه میلادی بود . علاوه بر ان سازمانی سری به نام اودسا که متشکل از نازی های فراری بود و در ان سازمان انها به هم کمک می کردند و کارهائی از این قبیل . یکی دیگر از مشوقان این تفکر همین سازمان اودسا بود .

در حال حاضر گروه های مختلف نئونازی و نئو فاشیست نیز یکی دیگر از مشوقان انکار هلوکاست هستند . این گروه ها که افراد ان مشتی لات و لوت ( معروف به فاشیست های کله چرمی ) هستند نیز قضیه هلوکاست را انکار می کنند . مهمترین علت جرم بودن کتمان هلوکاست همین است . چون دستاویزی برای این گروه ها است که خارجی های سبزه را به دلیل این که از نژاد اریائی نیستند ازار می دهند . تلویزون خودمان بارها صحبت های ایرانیانی را پخش کرده که توسط این گروه ها ازار دیده اند .

واقعا که رئیس جمهور محبوب ما با فرمایشاتش راجع به هلوکاست کلی طرفدار پیدا کرد که همگی از اعضا همین سازمان ها بودند.

احمدی نژاد در زمان جام جهانی گفته بود که اگر ایران به دور دوم صعود کند برای تماشای بازیها به المان خواهد رفت و یکی از نگرانی های دولت المان این بود که اگر ایران به دور دوم صعود کند و احمدی نژاد به المان بیائد با  این مسئله که تمامی نئونازی ها به استقبال ایشان خواهند رفت چگونه برخورد کند !!!!!  چندی پیش در ماهواره ( کانال دویچه )  حمله پلیس به یکی از قرارگاه های نئو نازی ها را نشا ن می داد که جالبتر از همه پوستر اقای احمدی نژاد بود که بر یکی از دیوارهایشان چسبانده بودند !!!

و اما قضیه پارلمان لیتوانی :  این کشور که در اروپای شرقی واقع است محل یکی از مخوفترین اردوگاه های مرگ نازی است به نام بابی یار .

نازی ها علاوه بر یهودیان بعضی از نژاد های دیگر را نیز به اردوگاه های مرگ می فرستادند و از جمله همین اهالی لیتوانی بودند و گاهی لهستانی ها و حتی روس ها و به همین دلیل بود که اردوگاه های اسرای جنگی انگلیسی و دیگران با اردوگاه های لهستانی ها و اروپای شرقی ها تفاوت داشت . چون که نازی ها در مورد این افراد معتقد به عهد نامه ژنو نبودند . چون می گفتند اینها اصلا انسان نیستند !!!

البته هیچ کس هم نمی گوید که فقط یهودی ها بودند که کشته می شدند . خیر . بعضی نژاد های دیگر هم بودند که تقریبا دوازده درصد کشتار نازی ها را تشکیل می دهند . یعنی هشتاد و هشت درصد جهود بودند و بقیه هم دیگر نژاد ها..

در همین قلهک تهران در زمان جنگ جهانی دوم مکانی بود که بعضی اوقات دخترهای لهستانی را که اسیر جنگی بودند به عنوان کنیز می فروختند ( در کشورهای عربی و مخصوصا عربستان این کار خیلی عادی و رایج بود ) من این قضیه را از چند تا از همین پیرمردهای قلهکی شنیده ام .

باری . به هرحال جمهوری اسلامی تخصص غریبی در جعل و دستکاری اخبار دارد . خبر صحیح این است که پارلمان لیتوانی قضیه پرداخت غرامت را به این دلیل تصویب نکرد : اول این که دولت لیتوانی مسبب کشتار نبود و باید این غرامت را المانی ها می دادند که انها هم  ندادند . چون که قضیه مشمول به قانون مرور زمان شده است . ( مربوط به شصت و چهار سال پیش است ) و در ضمن دولت فعلی المان نیز مسئولیت کارهای نازی ها را به عهده نمی گیرد . مثلا ایا جمهوری اسلامی حاضر است مسئولیت کارهای شاه را بر عهده بگیرد ؟

به هرحال اصل قضیه این بود و  جمهوری اسلامی نیز به این صورت اعلام کرد که بله ! پارلمان لیتوانی چون قضیه هلوکاست دروغ !! است . هیچ غرامتی پرداخت نکرد !!

مثل این است که مجلس ایران اعلام کند اصلا قضیه زلزله بم دروغ است و اگر هم دروغ نباشد تعداد کشته های ان ده دوازده نفر است و نه مثلا شصت هزار نفر !!!

قضیه انکار هلوکاست توسط رئیس جمهور محبوب ما  جدا باعث شد مضحکه دنیا شویم و موج تنفر ملت های دنیا  هنوز که هنوز است ادامه دارد . من نمی فهمم واقعا چرا باید تا این حد  خودمان را مسخره کنیم ؟ چندی پیش هم دولت ایران پیشنهاد یک قطعنامه به سازمان ملل کرد با موضوع : حمایت از اسکیموها در برابر ظلم و ستم دولت کانادا !!!!!! که بد نیست بدانید صدو چهل و سه رای منفی اورد و چهار رای مثبت !!! ( این عمل به تلافی قطعنامه نقض حقوق بشر در ایران که به پیشنهاد کانادا چندی پیش تصویب شد صورت گرفت ) 

همه دوستانی که معتقدند هلوکاست دروغ است . بد نیست قبل از همه تشریف ببرند و محض رضای خدا  یکی دوتا کتاب راجع به جنگ جهانی مطالعه کنند . والله به خدا به پیر به پیغمبر گاهی مطالعه کردن هم بد نیست !!!!  و فکر نمی کنم منافاتی با طرفداری از اقای احمدی نژاد داشته باشد !!

اگر از اسرائیل بدتان می اید ( که اتفاقا راجع به این قضیه هم حرفهای زیادی دارم )  این قضیه هیچ ارتباطی به هلوکاست ندارد . در ضمن خود اسرائیلی ها هم انقدر بی منطق نیستند که آن را دستاویزی برای مساله فلسطین کنند و  بیچاره ها دیگر اینقدر هم خر نیستند . این داستان یکی دیگر از فرمایشات جمهوری اسلامی است که در طول این مدت به حدی برای ما تکرار کرده که هیچ کدام تردیدی در ان نداریم....

من ابدا از اسرائیل دفاع نمی کنم .شکی نیست که بلاهای زیادی سر فلسطینی ها آمده ولی بد نیست که حقایق را ببینیم و نه هر انچه توی مغزمان می کنند . چندی پیش توی کیهان مقاله ای دیدم راجع به کشتار مردم اردوگاه های کفر قاسم و دیر یاسین توسط اسرائیل در سالها قبل . البته مردم ان دهکده ها واقعا کشتار شدند ولی نه توسط ارتش اسرائیل . بلکه توسط شبه نظامیان مارونی و چند فرقه مسیحی لبنانی دیگر  و ارتش اسرائیل اصلا در آن قضیه کاره ای نبود و تصادفا در همان موقع با این گروه ها هم درگیر بود .

یک مثال :  انرژی هسته ای حق مسلم ماست . و باید غنی سازی ادامه پیدا کند . و اخیرا هم جناب احمدی نژاد فرموده اند که ما از این اورانیم های غنی سازی شده فقط برای سوخت نیروگاه هایمان استفاده خواهیم کرد و درضمن مازادش را هم به کشورهای دیگر صادر می کنیم ( ارزانتر از قیمت جهانی ) !!!

هیچ فکر کرده اید چرا دنیا تا این حد به غنی سازی توسط ایران حساس است ؟

اول : نیروگاه هسته ای که توسط روسها در حال ساخت است احتیاج به سوخت ویژه ای دارد که طبق قرار داد تامین ان به وسیله خود روسها صورت خواهد گرفت . بنابراین اورانیوم غنی سازی شده توسط ایران مطلقا و به هیچ وجه نمی تواند به عنوان سوخت در این نیروگاه مصرف شود .

دوم : هزینه ای که ایران برای غنی سازی اورانیوم پرداخت می کند بسیار بسیار بیشتر از قیمت همین ماده در بازارهای جهانی است .

سوم : علی رغم آن چیزی که توی کله ما فرو کرده اند . ایران از لحاظ معادن اورانیوم مطلقا غنی نیست و حتی به اندازه مصرف یک نیروگاه هم در ایران اورانیوم نداریم . و ما در اینده مجبوریم وارد کننده این ماده باشیم .

چهارم : بازار جهانی اورانیوم غنی شده یا سوخت هسته ای بسیار تخصصی است و برای هر نیروگاهی احتیاج به نوع ویژه ای از اورانیوم است که بدین ترتیب برای اورانیوم غنی شده صادراتی ما !!! هیچ مشتری وجود نخواهد داشت ..

پنجم : به غیر از مصرف به عنوان سوخت . تنها استفاده ای که می توان از اورانیوم غنی شده کرد این است : بمب هسته ای !

ششم : هر وقت در این مملکت چیزی توی بوق و کرنا کردند . بد نیست کمی مغزمان را به کار بیندازیم . من زمانی گفتم که بدبختانه ملت بسیار ساده لوح و کم اطلاعی هستیم و همین عاملی است برای این که به راحتی همه چیز را باور می کنیم و ...بعدا مفصلتر حرف می زنیم برای امشب بس است .

 در هر حال از توجه و حسن نظر ایشان متشکرم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 6:50  توسط ایران آزاد  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 21:38  توسط ایران آزاد  | 

 

سلام

دیشب تو خبرها قالیباف رو دیدم که برای افتتاح برج مخابراتی میلاد رفته بود و گفت که این برج چهارمین برج بلند دنیاست. خوبه ولی نگران آقای قالیباف شدم که باید خیلی مراقب باشه چون اگه کسی از جای به این بلندی که چند صد برابر قدشه پایین پرت شه حتما" بدجوری لت و پار میشه همونجور که شهردارهای سابق تهران شدند(به استثنای  معجزه هزاره سوم که رییس جمهور محبوب ملت شد).

 

 

بعدالتحریر: از این موضوع مقاله خوبی برای روزنامه درمیومد ولی اینقدر گرفتار کارهای خودمم که حتی یه عزیز نازنینی دیروز ازم طریقه دقیق چت کردن رو  پرسید و بهش قول دادم که حتما" تا آخر دیروز میگم ولی هنوز که هنوزه وقت نشده  چه برسه به کار روزنامه .از همینجا از اون عزیزترین هم عذرخواهی میکنم.تابعد

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 15:5  توسط ایران آزاد  | 

 

 

 

دانه هاي سپيد برف در نور چراغ خيابان چه زيبا و چه با شكوه ،‌آرام آرام سطح خيابان را ميپوشاند و من از ابتدا تا انتهاي خيابان را بدون ذره اي احساس سرما طي ميكردم.برگشتم ، پشت سرم را نگاه كردم ،‌هيچ اثري از چيزي روي برفها ديده نمشود جز رد پاي من و در آن لحظه چقدر بر خود باليدم كه الان تنها كسي هستم كه روي اين برف پا ميگذارم و چه زيباست كه در هر جايي اولين و تنها نفر باشي!!!وبه اين انديشيدم كه براستي انسان چه كوچك و حقير مينمايد در مقابل اين عظمت ،‌عظمت طبيعت بيكران ! طبيعت زيبا و طبيعت خشن.

خيابان آنچنان پوشيده از برف بود كه وقتي روبرو را نگاه ميكردم آنرا چونان جاده اي بي انتها ميديدم و هيچ صدايي نبود جز صداي هو هوي باد .سرتا سر خيابان را طي كردم تا به خانه رسيدم .به كنار پنجره رفتم ولي پشت شيشه نمايان نبود.دستم را به شيشه كشيدم به انگشتانم كه نگاه كردم سياه سياه بود،‌بخار اب و دود با هم آميخته شده بود و آن بلا را بر سر دستان من آورد.در همين حين مادرم از آشپزخانه بيرون آمد ، ميخواست حرفي بزند كه چشمش به دست من افتاد گفت:چرا دستت اينقدر كثيف است؟من جوابي ندادم و او گفت: پاشو برو دستت رو بشور ،‌ميخواهيم شام بخوريم و من با بي ميلي جواب دادم :خب حالا.مادر از كنارم رفت و باز من ماندم كنار پنجره ،‌تنهاي تنها.خواهرم در اتاق ديگر بود و فقط گاهگاهي صدايش مي آمد و سكوت تنهايي زيباي مرا به هم ميزد.سكوتي كه برايم پر هياهو ترين صداهاست.

همانطور كه به ديدن برفها و حياط مشغول بودم احساس كردم چيزي در حياط مرا به خود ميخواند .با اينكه هوا سرد بود آنقدر به وجد آمده بودم كه اهميتي به صداي مادر ندادم كه داد نيزد: نرو بيرون .سرما ميخوري ها.

به خود كه آمدم وسط برفها بودم  و ميديدم اين دانه هاي زيبا كه چونان مرواريدهاي غلتان به صد كرشمه و ناز به پايين مي آمدند و روي زمين به نجوا مي نشستند.آنقدر حواسم پرت بود كه نفهميدم كي به  كنار بوته خشك شده گل رز رسيدم.گل سرخي كه در بهار و تابستان طراوت باغچه را صد چندان ميكند به خوابي عميق فرو رفته بود و اين در و گوهرهاي آسماني چه به خود ميباليدند كه جاي طراوت و زيبايي باغچه را گرفته اند.

به درختان تكيده باغ كه چون نوعروساني زيبا سراپا سپيد پوش شده بودند نگاه ميكردم و با خود ميگفتم : چطور ممكن است بار ديگر اين درختان بتوانند بارور شده و سبز گردند؟

در همين افكار دست و پا ميزدم كه ناگهان چشمم به كبوتر خوشگل خشك شده اي افتاد كه آنطرفتر افتاده بود .به طرفش دويدم ،‌قلبم لرزيد ،‌آنرا برداشتمو بطرف اتاق دويدم.پرنده را لاي پارچه اي پيچدمو در دست گرفتم.لحظاتي بدن بي جانش را روي قلبم گذاشتم تا شايد ضرباهنگ قلبم بيدارش كند اما نه، تمام كوششهاي من بي نتيجه بود .پرنده قشنگ بر اثر سرما مرده بود! مرگ او را خورده بود.مرگ.  آري مرگ.من از مرگ بيزارم.از نيستي و تباهي گريزانم.اما او مرده بود.برفي كه تا چند لحظه قبل در نظرم چونان مرواريد غلتان و در و گوهر مينمود اكنون  آنچنان زشت و كريه مينمود كه فقط حس تنفرم را برانگيخته بود.

تمام شب با نجوا با كبوتر كوچولو و بي پناه گذشت و فردا صبح با چند تا از بچه ها پرنده مان را در باغ خانه به خاك سپرديم و وقتي بر روي قبرش گل نيلوفر روييد مادرم گفت :پرنده تان به بهشت  رفته است و گريه هاي ما به خنده شادي تبديل شد كه" پرنده مان آوازه خوان بهشت شده بود."

 

بعدالتحرير:سلام

اينو به مناسبت اولين روز برفي امسال تهران نوشتم (نوشتم كه نه .چون نوشتنش مال خيلي سال پيشه.مربوط به دفتر انشاهاي كهنه دوران راهنماييم بود.)

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 17:3  توسط ایران آزاد  | 

سلام

ديشب برا من يه اتفاقي افتاد كه با براي هزارمين بار ايمان آوردم كه اين مردم ما خيلي مردم خوبيند.شايد اتفاق خيلي عجيب و غريبي نباشه و شايد شما هم خيلي مواقع از اين صحنه ها ديده باشين ولي برا من كه عموما" خلافشو ميبينم يه كم عجيب بود .حالا اصل ماجرا:

چند وقتيه كه مجبورم براي چند تا درد كه ديگه امونمو بريده هي برم فيزيوتراپي.دست درد ، كتف درد و كمردرد. دست و كتفم كه در اثر كار زياد اينجوري شده.كمرم هم كه چند سال پيش به لطف يه بنده خدايي كه بنده رو با حريف تمريني كشتي اش اشتباه گرفته بود داغون شد و بعدش به ديسك منجر شده و حالا هم هرچند وقت يه بار كلي اذيتم ميكنه.(راستي تا حالا كسي شما رو از سرو ته گرفته  بياره بالا بعد با شدت هرچه تموم تر بكوبه زمين؟) خلاصه اينو گفتم كه بدونين  برا چي اصلا" فيزيوتراپي بودم.ساعت حدود 8 شب بود كه كارم تو مطب دكتر تموم شد و داشتم ميرفتم خونه كه موقع دور زدن تو بلوار فردوس يك خانمي بد پيچيد و باعث شد كه من هم يه فرمون كم بيارم و دير بپيچم ولي من كه از رو نرفتم سعي كردم مثلا" براي جلوگيري از ترافيك با همون فرمون رد شم كه نشد و خلاصه صاف رفتم و گوروپ افتادم تو جوب روبروم ولي خداييش يك ثانيه نشد كه ديدم 7-8 نفر ريختن دور ماشين و كلي تلاش كردن تا درش بيارن حتي خود افسر سر خيابابون هم دست به كار شده بود و جالتر اينكه همه هم سعي داشتن به من آرامش بدن.يكي ميگفت: هول نشو خانم.... يكي ديگه ميگفت: عجله نكن ، مهم نيس... البته يه متلك هم پليسه بهم گف كه خيلي بهم برخورد.گفت:‌از اينجا تريلي 18 چرخ دور ميزنه تو دور نزدي؟با اين حال ولي من هنوز سورپرايز محبتشونم.چون آقايوني كه من تا حالا تو اين همه مدت رانندگي ديده بودم اغلب يا سعي ميكنن بترسوننت ، يا اگه تصادف بشه عربده ميكشن بعد هم كه معلوم ميشه مقصر بودن باز هم دوقورت و نيمشون باقيه.يا ازت سبقت بد ميگيرن يا ميپيچن جلوت يا متلك ميگن يا اگه موتوري باشن و تو جنوب شهر مشغول رانندگي باشي ميكوبن رو سقف ماشينت . من كه خيلي دلم از دستشون پره ولي اين ديشبيه خيلي عجيب بود .حتي كسايي هم كه پشت من مونده بودن آنقدر با پرستيژ شده بودن كه بوق هم نزدن.البته از حق نگذريم من راننگديم كلا" خيلي بده ، بعضي وقتا هم واقعا" حق دارن يه چيزي ميگن ولي خب چيكار كنم ؟من دوتا مهارتو تو زندگيم ياد نگرفتم كه نگرفتم .يكي همين رانندگيه.يكي هم شوهر داريه(توجه كنيد شوهر داري نه شوهر يابي) .حالا باز هنوز به رانندگيه اميدوارم ولي شوهرداري نشد كه نشد.ميگن چو عيبش گفتي حسنش نيز بگو، درسته اين دوتا مهارتم خيلي پايينه ولي عوضش كلي مهارتهاي ديگم بالاس.مثلا" شنام خوبه ، زبانم خوبه،  ترجمه ام خوبه ، تنیسم خوبه ،‌شطرنجم خيلي خوبه،‌آشپزيم خيلي خيلي خوبه.تازه اگه باور كنين كشتي هم خوب بلدم.بسه ديگه.نه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 12:26  توسط ایران آزاد  | 

سلام

قصد نوشتن مقاله یا یه پست جدی رو ندارم .البته فعلا" وقتشم ندارم ولی یه مطلبی به ذهنم رسید که فکر کردم بنویسم:

حالاکه ما داریم راجع به انرژی هسته ای "مذاکره" میکنیم  ُ راجع به فروش گاز به هند "مذاکره" میکنیم ُ راجع به فوتبال "مذاکره" میکنیم ُ با چین و روسیه "مذاکره" میکنیم.... ودر یک کلام در کل کشور "مذاکره" میکنیم بین اینهمه دانشگاه و رشته من درآوردی این سالها یه "دانشگاه مذاکره" هم تاسیس کنیم تا لااقل شاید راه و رسم "مذاکره " رو یاد گرفتیم و اینهمه در "مذاکرات " گاف ندادیم. چطوره؟ 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 16:50  توسط ایران آزاد  | 

 

26 نوامبر روز جهاني ريشه كني خشونت عليه زنان است. خشونتي كه عليرغم تمام مبارزات با آن نه تنها ذره اي از آن كاسته نشده كه هر روز شاهد رشد فزاينده آن در سراسر جهانيم .

خشونت عليه زنان شامل خشونت خانوادگي، خشونت جسمي ، خشونت جنسي ، خشونت رواني و خشونتهاي گسترده جنگي است.

خشونتي كه بسته به تحصيلات ، طبقه اجتماعي و سطح درآمد زنان از شديدترين آن كه شامل درگيريهاي فيزيكي است تا خشونتهاي رواني را شامل ميشود.

براستي چرا عليرغم تمام هياهويي كه در جهان براي دفاع از حقوق زنان و بعضا"‌فمينيسم وجود دارد بازهم انواع خشونت عليه زنان روبه گسترش است؟طبق آمار سازمان جهاني عفو بين الملل در سالهاي اخير "خانه" مكاني بسيار خطرناك براي زنان برآورد شده است.خانه كه بايد مامن انسانها و پناهگاه امنشان باشد خطرناكترين مكان براي زنان است.چرا؟به اين خاطر كه در ان كسي نيست تا جلوي ضربات چاقويي را كه مرد بر پيكر زن يا دخترش وارد ميكند بگيرد.چون اگر مردي در كشور ما دخترش را بكشد در ولي دم است و اعدام نميشود يا اگر زنش را خفه كند معمولا" قضيه با يك تهمت ناموسي به پايان ميرسد و بعد هم رضايت اولياي دم و چند سال بعد آزادي آقا از زندان با سربلندي و افتخار.

و زنان سراسر جهان اغلب تنها خشونتهاي فيزيكي را به اسم خشونت ميشناسند و بي خبرند از اينكه همان وقتيكه پدري حق ادامه تحصيل را از دخترش ميگيرد يا اورا وادار به ازدواجي ناخواسته ميكند خشونتي در حق او انجام داده كه تا آخر عمر گريبان وي را رها نخواهد كرد .خشونتي كه سايه وار بدنبال زندگي همين دختر ميرود و چونان خوره بند بند زندگي اورا ميجود.و شايد كمتر زني بداند كه اگر به اجبار به بچه دار شدن وادار شود هم مورد سوء استفاده و خشونت قرار گرفته است. چه بسيار زناني كه بدون آنكه بدانند بارها مورد خشونت روحي ، رواني و اجتماعي قرار گرفته و خودر در بي خبري دست و پا ميزنند.اگرچه باخبر بودن از آن فقط زجر بيشتر را برايشان به ارمغان مي آورد و گرنه زنان ايراني كه از مظلوم ترين مونثهاي جهان اند هنوز در هزاره سوم در جامعه اي زندگي ميكنند كه عليرغم تمام پاسداشت حقوق زنان، مرد حتي در مواردي  در صورت عدم تمكين زوجه شرعا" حق كتك زدن زن را دارد؟ و ما در دنيايي محكوم به زيستنيم كه عليرغم براه اندازي جنگ هاي خونين توسط مردان بيشترين قربانيان جنگ زنان اند.

راستي ما در مملكت خود براي دفاع از حقوق زنان هنگام قانونگذاري چند نماينده زن در مجلس داريم؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 0:56  توسط ایران آزاد  | 

 

در پي ادعاي روز افزون برخي محافل يهودي و غربي در خصوص افسانه هلوكاست ، موج تازه اي از اعتراض نسبت به آن براه افتاده است.تا آنجا كه ديروز پارلمان ليتواني هم به پرداخت غرامت به بازماندگان كشته شدگان يهودي جنگ جهاني دوم موسوم به هلوكاست راي نداد كه اين مسئله خود مويد صحت شك و ظني است كه درسالهاي اخير در بين بسياري ازكشورها و برخي از مورخان غربي مانند توني يودت رواج يافته است.

توني يودت كه خود يك يهودي است مسئله هلوكاست را بسيار اغراق آميز توصيف كرده و گنجاندن آنرا به عنوان يكي از واحدهاي درسي اجباري مدارس برخي كشورهاي اروپايي مورد انتقاد قرار ميدهد.

هلوكاست كه در لغت به معني" از بين بردن بوسيله آتش بطوريكه كل بدن از بين رود" ميباشد ، اينروزها مورد ادعاي بسياري از سران كشورهاي وابسته به رژيم صهيونيستي است تا جاييكه جورج بوش هلوكاست را "يك فاجعه عظيم" ناميده است.

يهوديان كه معتقدند در جنگ جهاني دوم از سالهاي 1941 تا 1945 حدود 6000000 نفر از آنان در اتاقهاي گاز،تيربارانهاي دسته جمعي و كوره هاي آدم سوزي نازيها كشته شده و به وحشتناكترين وضع ممكن شكنجه شده اند تا كنون نتوانسته اند مدرك مستدلي كه اثبات كند اين كشتار مختص آنان بوده به سازمانهاي  جهاني وحقوق بشر ارائه كنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 13:19  توسط ایران آزاد  |