تبليغاتX
ایران آزاد

  برای عباس معروفی  

                                          « نگاشتی بر مطالب اخیر حضور خلوت انس»

در هزارۀ مرگ خاموش ترانه های کودکانه

این قندیلهای مهتابی خون و جنونند

که فرو می روند به چشمان ما -عناصر نامطلوب-

در شب بی پایان شیاطین عابد

که دلگرم از بی مرگی خویش

سقوط پرهیز ناپذیر ما را به تماشا نشسته اند...

یادت هست پیکر فرهاد که منتشر شد ، یک جلدش را به من هدیه دادی. همانی که حال در کتابخانۀ بانو ، جا خوش کرده است. سرآغازش برایم نوشتی:

پسرم ! ده صفحه بخوان و یک صفحه بنویس... و من ده نه... صد نه... هزاران هزار صفحه خوانده ام و هنوز توان نوشتنم نیست. چگونه می شود به روی کاغذ آورد ، آنچه در پیرامونمان می گذرد. چگونه به کلام می آید؟

با توام... مرد... ای یگانه ترین مرد... پاسخی بده... چگونه می شود به کلام آورد ، آنچه بر سر و رویمان می بارد. بارها خواستم برایت بنویسم ولی ... حرف تکراری شنیدن ندارد... می دانی پدر... کمی که فکر می کنم ، می بینم ما قرنهاست که داریم حرف تکراری می زنیم... از مزدک گرفته تا خیام... از حافظ  تا مولانا... از عین القضاه گرفته تا میرزادۀ عشقی... از دهخدا و هدایت تا شاملو و فروغ... از شهیار قنبری گرفته تا ایرج ... تا شما... تا محمد مختاری... تا گراناز موسوی... تا من... تا بانو... تا اقلیما ، محمد ، بهار ، فاطمه ، نیک آهنگ و... ما بسیاریم... می بینی... درد های ما  ، سراپا از یک کرباسند.

خوابم می آید... کاش تمام می شد این کابوس...مگر در خواب ، آفتاب را ببینیم... مهیار، شهریور اقامت لندن گرفت و رفت.چند شب پیش ، پای تلفن گفت: افشین جان ! دیگر حافظ را نمی فهمم... فضای اینجا ، قدرت درک ِ حافظ را از من گرفته... مگر می توانی در هر خراب شده ای غیر از ایران ، باشی و بفهمی « ...چون به خلوت می روند ، آن کار دیگر می کنند» یعنی چه؟ زیر لب گفتم : زین خم کوتاه چو بگذری ، به ناگه گیسوانت سپید می گردد...

از تبعید می نالی پرندۀ آزاد..؟ تبعیدی ماییم که روز و شبمان یکیست ، نه تو... هنوز می ترسیم از سایۀ خود... به که پناه بریم... بر شانۀ که گریه ساز کنیم... هیچ چیز مثل قدیم نیست...

 ساقی برایم نوشته بود:  کاش هنوز جنگ بود... مگر جنگ باشد که ما همدیگر را کوفت نکنیم... نخوریم... صدام که مرد ، مادر بزرگ آهی کشید و گفت: فکر می کردم آرام بگیرم... ولی بدتر از قبل شدم... تازه فهمیدم در سراسر این مملکت ، صدامها ریشه دوانده اند... سر بلند کرده و جولان می دهند و جنایت می کنند... مادر شهید که اینگونه بگوید...

درکلاس درس‌ ِ روانکدۀ خبر ، عالیجناب مرا به مشت و لگد خود ، سیراب کرد... نزدیکترین دوستانم ، به جای دفاع از من ، با پوزخندی از سر شوق ، دندانهایشان را به من نشان دادند... دسته دسته موی زهار عالیجنابان ، لای دندانهایشان کرم گذاشته بود... بجای عالیجناب و آن منحرفان ، به من انگ زدند: عدم تعادل روانی...

برای ساقی ننوشتم که مگر جنگ تمام شده دخترم... جرج اورول اگر بود ، قلعۀ حیواناتش را از نو ، فقط برای ما می نوشت...همه در حال جنگند... جنگ ثروت ، سکس ، قدرت... نگاه کن... دوباره مثل بیست سال پیش ، بازار انگ و تهمت و تهدید داغ داغ... سوسیس شده ایم پدر... داغ داغ... برای اندک حقوقمان هم باید بجنگیم... نه پدر... تو این را درک نمی کنی... اندک حقوق ما ، دیگر آزادی ِنوشتن نیست... آزادی موسیقی و هنر و بیان و اندیشه و هر زهرماری ِ دیگری که باید باشد ، نیست... آزادی برای ما دیگر مفهومش عوض شده... باورت می شود...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 13:18  توسط ایران آزاد  | 

 

سلام

اين سال هم با تمام نيك و بدش آخرين روزهاي خود را سپري ميكند و اينگونه يكسال ديگر ازكتاب عمر ما برگ ميخورد.به قول وبلاگ شراگيم :"تو فكر ميكني زمان در گذر است ؟آه نه زمان ايستاده، ما در گذريم."

 آري واقعا"چنين است .آنچه كه براي زمان اتفاق ميافتد فقط يك تكرار است نه گذر.هر24 ساعت شبانه روز با همان كميت و كيفيت تكرار ميشود و هر سال فصلها و رنگها مانند سال قبل در تكرارند.اما ما روزي نوزاد بوده ايم ، بعد كودك  و بعدتر جوان شده ايم و اگرعمري باقي باشد پير ميشويم.آرام آرام ميزبان موهاي سپيد بر شقيقه و چروكهاي نازك بر چهره و گاه گاه زخمهاي كمابيش عميق بر دل و تارک زندگی هستيم.

روزگاري بچه بوده ايم و حال صاحب بچه ايم . روزگاري با واژه عشق نام دختر يا پسري كه دوستش داشتيم  به يادمان مي امد و بعدتر ها اين نابترين واژه رنگ و بويي ديگر گرفت.يكي عاشق فرزندانش شد،‌يكي عاشق جاه طلبي هايش و ديگري عاشق وطنش ، مردمش ، ميهنش.

همانهايي كه در امروز در آستانه سال نو و نوروز به جاي پاي سفره هفت سين كنار ميله هاي اوين نشسته اند،‌شايد قلبشان براي همين عشق طپيده است.اسم نميبرم ، چون منظورم همه  آنهايي است كه "زنده باد آزادي" و" زنده باد ايران" سر داده اند. درست يا غلط به پاي عشقشان می سوزند همانگونه که مجنون پای لیلی اش ، عشقي كه پرتوي از تجليات لايزال الهي است كه در نهانخانه دل بندگان خاص مي افتد تا آنها را به اسرار الهي بياگاهند.

فارغ از همه زنده باد و مرده بادها و بدور از همه اميدوارم و انشالله ها باز گذشته ايم و اين گذشتن را گريزي نيست!

 

 

بعد التحرير: اصلا" قصد نداشتم حتي يك كلمه سياسي بگم و فقط خواستم تبريك عيد باشه اما نميدونم اين لامصب قلم من تا ميره رو كاغذ از هر طرف ميگيرمش خلاصه  چرا از يه جاي ديگه اش سياسي ميزنه بيرون!!!!!!!

بهر حال پيشاپيش عيدتون مبارك!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 18:17  توسط ایران آزاد  | 

سلام

راستشو بخواید  از اون موقع که شنیدم وبلاگم مسدود شده اصلا" دست و دلم به نوشتن نمیره.البته بعضی ها هنوز هم میتونند بازش کنند اما اکثرا" نه.خب من هم حق دارم که حوصله نوشتن نداشته باشم دیگه.چون وقتی آدم فرصت خواننده داشتن نداره و فقط واسه خودش مینویسه چرا تو وبلاگ بنویسه خب تو دفترچه خاطراتش مینویسه خطرش هم کمتره.  بعضی از دوستان مثل بی بی هم دلداری دادند که مسدود نیستی بنویس اما از ایمیلهایی که برام میاد و از افت شدید تعداد خواننده و نظر دهنده مطمئنم که در خیلی جاها مشکل داره.

به هر حال دارم سعی میکنم یه وبلاگ دیگه درست کنم و کل مطالب این وبلاگ رو با همان تاریخها به اونجا منتقل کنم ولی خب متاسفانه قسمت ارزشمند کامنتهاش از بین میبره. در اولین فرصت که آماده شد به همه دوستان عزیز آدرسشو میدم .

متاسفانه وبلاگ یا وب سایت خیلی از بچه ها هم به وضعیت اسفناک وب من دچار شده که از همینجا خواهش میکنم اگر کسی از دوستان میتونه وب اونها رو باز کنه یه خبر بده یا اگرخودشون این مطلب رو میخونند یه کامنت بذارند تا ببینیم میشه راه حلی پیدا کرد یا نه .وبلاگهایی مثل دلقک-پرنده مسافر-سودارو و...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 8:49  توسط ایران آزاد  | 

سسسسسلام

بالاخره برگشتم.یعنی دو دقیقه وقت پیدا کردم که بیام تو اینترنت.بعد از اینهمه روز واقعا" دلم براتون تنگ شده.البته اینقدر آشفتگی فکری داشتم  که حتی منظور برخی از دوستان رو از کامنتهاشون متوجه نشدم.(یعنی راستشو بخواهید با عرض شرمندگی اصلا" خوب فکر نکردم).مثلا"جناب فرزام الفت فرموده بودند "طلبت و..."از این حرفها که راستش یادم نیست که چرا ایشون چنین چیزی فرمودند.

به بعضی از ایمیلها هم که وقت نکردم جواب بدم از همینجا عذرخواهی میکنم.

به هر حال همونطور که تو پست قبلی گفتم درگیر خونه خریدن و فروختن و... هستم ولی بالاخره خریدم. اونم تو این وانفسا. البته در واقع اصلا" خونه نیست آپارتمانه(چون مدتیه که واژه خونه برای خونه های ویلایی استفاده میشه)اونم یه آپارتمان صدو چندمتری . البته فکر میکردم بزرگتر از این حرفها بتونم بخرم که با این رشد یه دفعگی قیمتها نشد.یکی از دوستان پرسیده بود قیمتها چطوره؟باید عرض کنم به طرز عجیبی قاطی پاتی و سرسام آور.یعنی فروشنده امشب یه قیمت میگفت فردا  متری دویست تا سیصد هزارتومن گرون میکرد.بی دلیل!!!خیلی جاها که روی قیمت ۶۰۰ -۷۰۰ هزار تومن رو هم نمیدید به راحتی شده متری ۱۱۰۰۰۰۰.خنده داره .نه؟!حالا خدا به داد ما ها برسه که جاهای یه کم بهتری رو هم میخوایم.

خیلیها هم که ملکهاشونو از دایره فروش خارج کردند تا ببیند بعد از عید چی میشه.

یکی نبود تو این اوضاع به من بگه:آبت نبود نونت نبود خونه عوض کردنت چی بود؟

با اینکه اینروزا پدرم دراومد و حمله های میگرنی هم بر اثر خستگی دوچندان شده بود  ولی خب بخش اعظمی از کارها به خصوص مراحل اداری و شهرداری و کوفت و زهرمارش تموم شده.

به هر حال از اوضاع جاریه مملکتی (بقول یکی از دوستان همین وبلاگ که گفته بود به اوضاع جاریه مملکتی گیر بدهید)حسابی عقب موندم فعلا" تا اطلاع ثانوی ازتحلیل هرگونه موضوع فرهنگی و سیاسی معذورم.

تا بعد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 17:34  توسط ایران آزاد  | 

سلام

اینقدر از سیاست و اقتصاد و اینچیزا گفتم دیگه بسه پس بهتره امروزه رو هیچ کار فرهنگی سیاسی انجام ندم و حتی تلویزیون هم روشن نکنم و فقط یه سی.دی گوگوش بذارم و از خونه بگم . ...امروز ساعت۱۰ جمعه است و برخلاف خیلی از جمعه ها که سرکارم امروز رو به خودم استراحت دادم دل رو زدم به دریا و از خیر اضافه کاری و پولش گذشتم بعدهم فکر کردم کدوم زنی در ماه ۴۰۰ ساعت کار میکنه که من بکنم اینه که الان هنوز تو تختم و تازه بعد از یه خرده وبگردی میخوام بشم زن خونه و پاشم کارهای خونه رو بکنم.اون هم چه خونه ای اگه اینجا بودید فرار میکیردید.تخت به هم ریخته... سه تا سینک ظرفشویی پر از ظرف ...نهار ندارم....خونه هم به جارو و هم به تی کشی نیاز داره ...همه جا رو هم خاک گرفته یک بند انگشت....تازه یه لحاف هم وسط اتاق دارم که ۳ روزه دارم ملافه اش رو میدوزم هر شب یه طرفشو دوختم انشاالله امروز تموم میشه یعنی باید تموم بشه ...از اتوکشی هم که نگید ...هی دوستام میگن بده اتوشویی ولی مگه این پول دوستی لامذهب میذاره؟ کف حمام و دستشویی هم باید شسته بشه .آخه یکی نیس بگه بابا مگه من توالت شورم؟وای چقدر کار.........کمممممممممک......

                                                        *****

من واقعا" یه کارگر دائم لازم دارم .خوش به حال مامانم که لااقل یکی هس بهش کمک کنه .الان ساعت ۵ بعداز ظهره ناهار که نخوردم یعنی نپختم که بخورم با یه کمی شیرکاکائو سر شکم بیچاره رو شیره مالیدم اگرچه میخواستم بخورم هم چیز زیادی نمیخوردم این اواخر اینقدر بهم گفتن چاقی که شروع کردم به رژیمی خوردن(نه اینکه خدای نکرده فکر کنین چاقم ها نه هیکلم مث جنیفر لوپزه !!!ولی خب مردمن دیگه چش ندارن ببینن یه چیزی میگن  )  ولی خب کارها تقریبا" تموم شد تازه این وسط چند بار هم به اینترنت سر زدم فقط اتوکشی مونده که تا شب تمومه. بیچاره ما زنها یه روزم که تو خونه ایم اینم عوض استراحتمونه.دور از جون شما همش به خر حمالی گذشت ولی بازم بهتر از سرکار رفتنه .باز زنهای خونه دار وضعشون از ماها بهتره والله یه استراحتی دارن همیشه هم زبونشون سر شوهره درازه که تو جلو پیشرفت منو گرفتی .نمیگن که عرضه کار پیداکردن نداشتم.حالا آقایون روز تعطیل یا با دوستاشون گردشن یا خوابن یا روزنامه میخونن و  گاهی هم وقت بشه یه غری به ما میزنن بعد اگه ما درهفته ۲ ساعت بخوایم یه آرایشگاه بریم به نظرشون خیلیه. خلاصه الان خونه مرتبه اگه خواستین تشریف بیارین.....دیگه بی جنبه بازی درنیارین بگین آدرس بده ........تعارف کردم ایرونی ایرونی....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 17:13  توسط ایران آزاد  |